نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۶ سیدای نسفی

سیدای نسفی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

دلبر سوداگر من عزم کابل کرد و رفت

روزگارم را سیه چون زلف و کاکل کرد و رفت

چون نسیم صبح آمد بر سرم روز وداع

مو به مویم را پریشان همچو سنبل کرد و رفت

از وصالش خانه من بود باغ دلگشا

خیر یادش تنگ همچون غنچه گل کرد و رفت

در عنانش رفتم و گفتم که خونم را بریز

بر کمر بربست شمشیر و تغافل کرد و رفت

قامت خم گشته ام را دید و رحمی هم نکرد

بر سر دریای آتش آمد و پل کرد و رفت

نامه سربسته ام را مهر از لب برگرفت

کلک خاموش مرا منقار بلبل کرد و رفت

سیدا روز وداعش گشتم او را سد راه

سر به پیش افگنده ایستاده تأمل کرد و رفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر از جدایی دلبرش و تأثیر عمیق آن بر زندگی‌اش می‌گوید. دلبرش به کابل می‌رود و با رفتنش، روزگار شاعر تیره و تار می‌شود. او از زیباترین لحظاتش با دلبر و احساس ناامیدی و پریشانی‌اش در روز وداع یاد می‌کند. شاعر به عشق و علاقه‌اش اشاره می‌کند و از بی‌رحمی دلبر در برابر رنج و دردش و ناتوانی‌اش در تغییر وضع موجود می‌نویسد. او تلاش می‌کند تا پیوندش با دلبر را حفظ کند، اما دلبر بدون توجه به احساساتش می‌رود و باقی‌مانده‌های عشقش را با خود می‌برد. در نهایت، شاعر از ناامیدی و دلتنگی‌اش سخن می‌گوید که به کوششی برای تجدید دیدار منجر نمی‌شود.