شمارهٔ ۱۵ سیدای نسفی
سیدای نسفی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز غنچه دل ما بی خبر بود گل ما
درون بیضه خزان شد بهار بلبل ما
صدا بلند نکردیم از تهیدستی
ز سنگ سرمه بود ساغر توکل ما
به گلشنی که درو بلبل خوش الحان نیست
شکفتگی نکند غنچه تغافل ما
به زور آه تو را ما نگاه داشته ایم
به سرو قد تو پیچیده است سنبل ما
قد خمیده ما را اجل کمین کرده
نشسته سیل حوادث به سایه پل ما
ز شانه کرده جدا دست ما و می گوید
سزای آن که رساند زیان به کاکل ما
ز غنچه های چمن می کشیم رو زردی
بود چو برگ خزان دیده دست بی پل ما
نشسته ایم در آتش چو سیدا همه عمر
سپند سوخته از غیرت تحمل ما
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف حالتی از دلتنگی و ناخوشی پرداخته است. شاعر از غنچه دل خود صحبت میکند که از وضعیت خود بیخبر است و بهار زندگیاش به خزان تبدیل شده است. او به مسائلی چون فقر و ناامیدی اشاره میکند و میگوید که صداهای درون او به دلیل فقر بیان نمیشوند. همچنین، توصیف جایی که بلبل خوشخوانی نیست و غنچهها در حال تغافل هستند، نشاندهنده عدم شادی و شکفتگی است. شاعر به قدرت و زیبایی معشوق اشاره دارد که دلش را به تسخیر خود درآورده، در حالی که خود او در سایه حوادث و مشکلات نشسته است. در نهایت، او از آتش درون خود و آسیبی که به روحش وارد شده، صحبت میکند و به احساس درد و ناراحتی خود در زندگی اشاره دارد.