شمارهٔ ۱۶۵ سیدای نسفی
سیدای نسفی / غزلیات / وزن: فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم)
نسازم ز بانگ سگانت شکایت
که دارم ز سرو روانت روایت
بگیرم سر راه و بوسم رکابت
اگر می شود از عنانت عنایت
خزان ره نیابد به باغ تو هرگز
در او هست سرو روانت حمایت
کدام التفات تو را شکر گویم
ندارد عطای نهانت نهایت
ره رستگاری نما سیدا را
نباشد به باغ جنانت جنایت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از درد و عشق خود به یک محبوب سخن میگوید. او از نالهها و شکایات خود بر اثر دوری از محبوب میگوید و اظهار میکند که هرچقدر هم دلتنگ باشد، محبت و زیبایی محبوبش را در نظر دارد. او آرزو میکند که قدم خود را در مسیر محبوب بگذارد و از او طلب رحمت کند. همچنین، بر این باور است که بهشت هیچ گزندی نمیبیند، چون محبوبش در آنجا حمایتکننده است. در انتها، شاعر از محبوب میخواهد که راه رستگاری را به او نشان دهد، زیرا در باغ او هیچ ناپاکی وجود ندارد.