شمارهٔ ۱۷۴ سیدای نسفی
سیدای نسفی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
شبی که بر سرم آن سبزپوش می آید
صدای مقدم خضرم به گوش می آید
به یاد زلف و رخش گلشن از گل و سنبل
قبا دریده سلاسل به دوش می آید
ندا کنند به مسجد مؤذنان هر صبح
حذر کنید که آن باده نوش می آید
که رفته است به گلشن که عندلیب امروز
خموش می رود و در خروش می آید
فغان ماتمیان بزرگان غافل را
صدای ناله کبکی به گوش می آید
تو باده می خوری و من کباب می گردم
تو می کشی و مرا خون به جوش می آید
به روز مرگ دل از خواب می شود بیدار
کسی که می رود از خود به هوش می آید
چرا به خون نه نشینم چو سیدا امروز
که گل به داغ پی گلفروش می آید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به موضوع مرگ و یادآوری لحظات خوش زمان حیات میپردازد. شاعر با ذکر سبزپوشی که به سراغش میآید و صدای مؤذنان که هشدار میدهند، به سرنوشت ناگزیر مرگ و ناپایداری زندگی اشاره میکند. او از زیباییهای زندگی، نظیر زلف و رخسار معشوق، یاد میکند و به نابودی و جدایی اشاره دارد. همچنین، شاعر به تضاد بین لذتهای دنیوی و غم مرگ پرداخته و از احساساتی چون غصه، یادآوری خاطرات و در نهایت پذیرش واقعیت مرگ سخن میگوید. در آخر، او به این اضطراب میرسد که چرا نباید به حالت اندوه بمیرم وقتی که یاد گلها و زیباییها هنوز زنده است.