شمارهٔ ۲۲۴ سیدای نسفی
سیدای نسفی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
ساقی مجلس ما آن بت بی باک نشد
تا به خون روی نشستیم دلش پاک نشد
خط برآورد و به گرد دل عشاق نگشت
طفل ما پیر شد و صاحب ادراک نشد
گوش بر گفته من آن لب خاموش نکرد
تا زبان در دهنم چون سر مسواک نشد
روزیی سفله زر و سیم نگردد هرگز
رزق گرداب به غیر از خس و خاشاک نشد
حاجت خویش مبر پیش بلند اقبالان
گره هیچ کسی باز ز افلاک نشد
دل مگو آنکه چو گل سینه خود پاره نکرد
بشکن آن دست که زو پیرهنی چاک نشد
می شود نام هنرمند پس از مرگ علم
دانه سر سبز نشد تا به ته خاک نشد
در چنین فصل که می گل کند از نشتر خار
پنجه ام سلسله جنبان رگ تاک نشد
سیدا این غزل صایب شیرین سخن است
صاف با ما دل آن شعله بی باک نشد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این غزل بیانگر احساس یأس و ناامیدی شاعر از دنیا و روابط انسانی است. شاعر به ساقی و بتی اشاره میکند که باوجود حضور عاشقان، هیچ تغییری در دلهایشان ایجاد نشده و عشق واقعی و خالصی شکل نمیگیرد. او به سختی و زحمات زندگی اشاره دارد و میگوید هیچ کس نمیتواند مشکلاتش را به تنهایی حل کند. همچنین به ناپایداری و زودگذری زندگی و هنر اشاره میکند، اینکه هنرمندان تنها پس از مرگشان شناخته میشوند. در نهایت، با نوعی دلخوری از بیاعتنایی به احساسات و روابط صادقانه انسانها، شاعر بر این نکته تأکید دارد که کافی است که حقیقت و زیبایی در درون ما وجود داشته باشد، حتی اگر به آن توجه نشود.