شمارهٔ ۲۲۶ سیدای نسفی
سیدای نسفی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
بی تو در چشمم نگه در شیشه چون سیماب بود
مردمک در دیده ام چون بسمل قصاب بود
انتظار مقدمت می بردم امشب تا سحر
همچو شمع کشته در ویرانه ام مهتاب بود
نوبهار ابر خط آبی زد و بیدار کرد
بس که عمری سرمه در چشم تو مست خواب بود
امشب از بزم حریفان تا سحر بیرون نرفت
ساغر می کشتی افتاده در گرداب بود
خط برویش کرد چشم بوالهوس را آشنا
ای خوش آن وقتی کلام الله بی اعراب بود
مرده فرزند قابل حیف باشد زیر خاک
عمرها بر دوش رستم قالب سهراب بود
در زمان ما سخن قدری ندارد سیدا
این گهر زین پیش در گنجینه ها نایاب بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر احساسات عمیق و تنهایی خود را بیان میکند. او به تصاویری از بیتابی و انتظار برای محبوب اشاره میکند، به طوری که چشمانش به مانند شیشهای نقرهای و روحش همچون شمعی در ویرانه به انتظار است. بهار و زیباییهای آن در برابر خواب عمیق او ناشی از عشقش به محبوب است. شبها به جمع دوستان نمیرود و به یاد محبوبش غرق در مینوشی میشود. همچنین به اهمیت کمارزش شدن سخن و بیان در زمان حال اشاره میکند و گوهری که همچنان نایاب است را میستاید. در نهایت به غم از دست دادن فرزندی باارزش اشاره میکند و به تفاوت زندگی رستم و سهراب میپردازد.