شمارهٔ ۲۴۹ سیدای نسفی
سیدای نسفی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
شبی که خانه ام از روی یار گلشن بود
دماغ سوخته من چو شمع روشن بود
به گرد یار چو پروانه رقص می رفتم
میان آب و عرق شمع تا به گردن بود
چمن چو تاج سیاهوش می نمود از دور
به دشت در نظرم لاله چاه بیژن بود
کریم را نشود دست کوته از احسان
به دیده هر گهری داشتم به دامن بود
مباد صبح به بزمم زند شبیخونی
ز شام تا به سحر چشم من بروزن بود
ز جوی شیر نشد نرم سینه شیرین
چو کوهکن جگر او ز سنگ و آهن بود
نمی رسید خیالم به فکر غازیی بیک
شبی که دوش سخن پای تکیه من بود
چو سیدا ز دلم گریه گرد کلفت برد
چراغ خانه ام امشب ز آب روشن بود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر احساسات عمیق خود را نسبت به یار و زیباییها بیان میکند. او از عشق و دلبستگیاش به یار صحبت میکند و به وضعیت خود در شبهای عاشقانه اشاره میکند. انگار در میانه شادیها و غمها، علاقه و ارادت او به یار همچنان پابرجاست. شاعر همچنین به سخنها و یادهای شیرین و خاطراتش میپردازد. او میخواهد که شبها آرام و بدون مزاحمت بگذرد و از جوی شیرین عشق یاد میکند. در نهایت، با تصویرسازیهای زیبا، احساسی از حسرت و شگفتی را به نمایش میگذارد.