شمارهٔ ۲۷۴ سیدای نسفی
سیدای نسفی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
جان ز دنبالش ز جسم ناتوانم می رود
ای طبیبا خیر بادم کن که جانم می رود
می نشینم بر سر راهش نمایان چون نشان
هر کجا چون تیر آن ابرو کمانم می رود
لذت پیکان او از بس که دارم بر جگر
پیش پیش ناوک او استخوانم می رود
خانهای خویش را ای قمریان آتش زنید
از کنار بوستان سرو روانم می رود
می کند امروز صبر و عقل و هوش از من وداع
بار خود را بسته فردا کاروانم می رود
شد یقین کار من بیمار اکنون با خداست
از سر بالین طبیب مهربانم می رود
خواهم از بهر سلامت رفتنش گویم دعا
جوهر گفتار از تیغ زبانم می رود
همچو نقش پای خواهم کرد خود را خاکمال
سوی گلبن بس که شاخ ارغوانم می رود
سیدا روز وداعش چون تصور می کنم
اشک ناکامی ز چشم خونفشانم می رود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به شدت از درد و رنج فراق صحبت میکند. او احساس میکند که جانش در حال رفتن است و از طبیب میخواهد تا به او کمک کند. عشق او به معشوقهاش مانند تیر کمانی است که بر دلش نشسته و دردهای زیادی به او میزند. وی میگوید که باید با این دردها کنار بیاید و صبر کند، اما میداند که این وضعیت او را به سمت مرگ میبرد. شاعر به وداع معشوق فکر میکند و از این تصور اشکهایش جاری میشود. در نهایت، او از این احساس ناامیدی و درد عمیق سخن میگوید و میخواهد از زبانش دعایی برای سلامتی معشوق کند.