شمارهٔ ۲۷۶ سیدای نسفی
سیدای نسفی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
فصل خزان رسید ز گلها اثر نماند
از بلبلان به باغ به جز بال و پر نماند
کردیم عمر خویش چو گل صرف رنگ و بوی
زاد رهی که بود برای سفر نماند
فانوس کرده در ته دامن چراغ را
پروانه را کسی که شود راهبر نماند
کنعان سپرد یوسف خود را به دست گرگ
دیگر محبت پدری بر پسر نماند
لبریز شد ز جوش گدا کوچه های شهر
چندانکه بر نسیم تلاش گذر نماند
امروز بس که آئینه ها را گرفت زنگ
خاصیتی که بود به صاحب نظر نماند
دادند اهل جود به سایل جواب ها
اکنون به این گروه به جز گوش کر نماند
پیغام ها ز یار شنیدیم و گل نکرد
ما از این نهال امید ثمر نماند
از گریه سیدا سر خاری نگشت سبز
این بار اعتبار به مژگان تر نماند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به وجوه مختلف زوال و نابودی اشاره دارد. فصل خزان از زیباییهای طبیعت مانند گلها و بلبلها میکاهد و نشانههای زندگی و امید کاهش مییابد. شاعر از عمر خود میگوید که بیهوده صرف رنگ و بوی گذرا شده و دیگر برای سفر چیزی باقی نمانده است. او به پیچیدگی روابط انسانی اشاره میکند، بهویژه نسبت پدر و پسر که از محبت تهی شده است. در شهر، گداها و فقر موج میزند و زنگار بر آیینهها نشسته، به نوعی بیداری و درک جوامع از بین رفته است. اشعار به حسرت و ناامیدی از ناامیدیهای عشق و روابط اجتماعی میپردازد و در نهایت به نتیجه میرسد که امید و ثمر از دل این ناکامیها سر بر نمیسُراید.