شمارهٔ ۲۸۶ سیدای نسفی
سیدای نسفی / غزلیات / وزن: فاعلن مفاعیلن فاعلن مفاعیلن (مقتضب مثمن مطوی مقطوع)
دامن گلستانش تا مرا به چنگ آمد
پیرهن بر اعضایم همچو غنچه تنگ آمد
جلوه چون تذرو باغ جامه چون پر طاووس
چهره چون گل رعنا با هزار رنگ آمد
بسته بر کمر ترکش تیغ شعله و آتش
بر سر من آن سرکش از برای جنگ آمد
در محیط سودایش کشتی دل افگندم
شد حباب او گرداب موج او نهنگ آمد
خط نامسلمانش داد عقل و دین بر باد
بهر غارت روی لشکر فرنگ آمد
برشکست بزم من آسمان فلاخن شد
بر دهان مینایم جای پنبه سنگ آمد
گل بسر هوس کردم خارم از بدن گل کرد
مرهم آرزو بردم ناخن پلنگ آمد
سیدا شده فرهاد بر هلاک خود راضی
تیشه بس که شد دلگیر بیستون به تنگ آمد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف عشق و شور و شوق شاعر میپردازد. شاعر از زیباییهای محبوبش صحبت میکند که از دامن گلستانش به او نزدیک شده و زیباییاش به اندازهای است که او را تحت تاثیر قرار میدهد. او احساس میکند که در دریایی از عشق و طوفانهای قلبی غرق شده است. در این شعر، عشق و زیبایی با تصاویری از جنگ و دلشکستگی همراه است و به نوعی تضاد احساسات را به تصویر میکشد. شاعر نهایتاً به وضعیت خود اشاره میکند که به نوعی راضی به سختیها و غمیادی حاصل از عشق است.