شمارهٔ ۲۸۹ سیدای نسفی
سیدای نسفی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
با من ز عرضحال زبان در دهان نماند
اکنون ز حال خویش چگویم سخن نماند
گوهر ز بحر و لعل ز کان شکوه می کنند
آسوده خاطری به کسی در وطن نماند
با کهربا رجوع کنند اهل روزگار
امرو آبرو به عقیق یمن نماند
آورده رو به ابر ز بی شبنمی چمن
رنگ حیا به روی گل یاسمن نماند
پروانه یی که رقص رود گرد شمع کو
روشندلی که گرم کند انجمن نماند
از چشم نوخطان نگه دلبری رمید
از بوی مشک اثر به غزال ختن نماند
گشتیم پیر و رفت ز سر عقل و هوش ما
فصل خزان رسید و کسی در چمن نماند
از دست روزگار زدیم چاک جیب خویش
بر دوش من چو یوسف گل پیرهن نماند
مانند کلک مو شدم ای سیدا خموش
چون خامه شکسته مجال سخن نماند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان حال و احساسات شاعر درباره جهان و زمانهای که در آن زندگی میکند، میپردازد. شاعر به تنگدستی و بیحالی خود اشاره کرده و میگوید هیچ سخنی درباره حالش باقی نمانده است. او به زیبایی و ارزشهایی که دیگر در جامعه دیده نمیشود، اشاره میکند و میگوید که آرامش و صفا در وطن در حال فزونی است. شعر بر فقدان زیباییها و آثار انسانیت تأکید میکند و به ناامیدی و یأس از دنیا و آدمیان اشاره دارد. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که دیگر مجال برای بیان احساسات و افکارش باقی نمانده است.