شمارهٔ ۲۹۵ سیدای نسفی
سیدای نسفی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
تا مرا بر سر کلاه در آستینم کردهاند
تاجداران نام خود نقش نگینم کردهاند
سایهپرور دانهای بودم به صحرای عدم
چون سپند آورده خاکسترنشینم کردهاند
نفس و شیطان بسته ترکش بر کمین ایستادهاند
این کمانداران ز هر جانب کمینم کردهاند
پیش از این بودند موران جمع گرد خرمنم
این زمان محتاج دست خوشهچینم کردهاند
روزگاری شد زبان گندمینم دادهاند
قسمت از خوان فلک قرص جوینم کردهاند
بید مجنون نیستم دارم نظر بر پشت پا
پردهها در پیش چشم دوربینم کردهاند
سبزهام چون خار بر سرهای دیوارم مقیم
خط و خالم زینت روی زمینم کردهاند
عندلیبان چمن از نالهام گل چیدهاند
خانهها روشن ز آه آتشینم کردهاند
دست و پای من ز عریانی خجالت میکند
دامنم کوتاهتر از آستینم کردهاند
غنچه بیرون ز باغم خود به خود وامیشود
صندل دردسر از چین جبینم کردهاند
بهر روزی نیست همچون هفته آرامی مرا
سبعه سیاره روی زمینم کردهاند
سید از آنها که عمری چشم یاری داشتیم
سرمهدانها از دل اندوهگینم کردهاند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از وضعیت رنجآور و ناخوشایند خود سخن میگوید. او به نوعی سرنوشت خود را بیان میکند که در آن، تاجداران و صاحبان قدرت او را به زانو درآورده و به بینوایی کشاندهاند. از احساس تنهایی و حسرتی که دارد میگوید و اینکه در بیعدالتی و کممحبتی قرار گرفته است. شاعر به دلتنگیاش اشاره میکند و از آسیبهایی که به او وارد شده، گلایه دارد. او همچنین به ناامیدی و درماندگیاش در برابر طبیعت و انسانها اشاره میکند، و احساس میکند که به اندازهای دچار عریانی و خجالت شده که حتی از دست و پای خود نیز شرم دارد. در نهایت، شاعر حس میکند که از فضای زندگیاش بیگانه شده و دست نیازش به سوی دیگران دراز است، اما آنان نیز به او کمک نمیکنند.