شمارهٔ ۳۱۸ سیدای نسفی
سیدای نسفی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز مهر روی تو گشتیم خاکسار آخر
چو آفتاب به عالم شدیم کار آخر
نهان در آئینه ام از تو هر غبار که بود
خط غبار تو آورد روی کار آخر
چرا به خون نه نشینم که همچو رنگ حنا
پریده رفت ز دست من آن نگار آخر
نشد ز سیمبران حاصلم به جز حسرت
به غیر داغ نبردم ز لاله زار آخر
نه برگ عیش مهیا نه توشه سفری
برون رویم از این شهر شرمسار آخر
کشید حسن تو را خط و زلف تنگ به بر
فتاد ملک تو بر دست مور و مار آخر
به روزگار زدم پنجه سیدا عمری
شکست دست مرا دست روزگار آخر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و زیبایی محبوبش صحبت میکند و احساسات عمیق خود را نسبت به او بیان میکند. او از خاکساری خود در عشق میگوید و اینکه در این عشق به دنبال او بوده است. شاعر به حسرت و بیپناهی خود در دنیای غم و اندوه اشاره میکند و میگوید که نتوانسته از زیباییها بهرهمند شود. او احساس میکند که در نهایت روزگار و تقدیر او را شکست داده و به وضعیت ناامیدی کشانده است. به طور کلی، شعر بیانگر درد و تقدیر تلخی است که در پی عشق نابوده و حسرتهای عمیق ناشی از آن شکل گرفته است.