شمارهٔ ۳۲۵ سیدای نسفی
سیدای نسفی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نمی رود ز دم یاد آن جوان هرگز
کسی چو من نزده آتشی به جان هرگز
چونی اگر چه سراپای من ز ناله پر است
نکرده ام به سر کوی او فغان هرگز
به بوستان جهان غنچه یی که من دارم
چو گل نمی شنود حرف باغبان هرگز
مباد چشم من افتد بروی اهل جهان
ز خانه پا نگذارم بر آستان هرگز
به لاله زار دل خود نظاره یی دارم
نرفته ام به تماشای بوستان هرگز
کسی ندیده چو من بی وفایی گل را
نمی کند به چمن فکر آشیان هرگز
ز بس که اهل جهان خصم یکدیگر شده اند
نمی روم به ملاقات دوستان هرگز
ز اهل جاه امید ملایمت دور است
مراد کس بزآید ز آسمان هرگز
به رنگ کاهی عشاق می زند پهلو
نظر نمی کنم از رشک بر خزان هرگز
نسیم صبح درآورد غنچه را بر حرف
مرا نداد سخن رو به آن دهان هرگز
سخنور از دم شمشیر رو نمی تابد
به تیغ خامه نمی ماند از زمان هرگز
به نخل قامت او سیدا مروت نیست
کسی نخورده بر از شاخ ارغوان هرگز
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از شاعر به بیان حسرت و تالمات عاشقانه او میپردازد. او نمیتواند از یاد و خاطرات جوانی که دوستش دارد رها شود و از درک عدم وفای گلها و ناامیدی از دوستان و اهل جهان صحبت میکند. شاعر به این نکته اشاره میکند که هیچگاه به زیارت دوستان نخواهد رفت و در دنیا از ارتباطات انسانی فاصله میگیرد. او در حسرت غنچهای است که مانند گل نمیتواند صدای باغبان را بشنود و به زیباییهای دنیا بیاعتناست. در نهایت، شاعر از ویژگیهای منفی جامعه و جداییهای عاطفی میگوید و از ارتباطات انسانی ناامید شده است، مانند نخل که نشانی از استقامت دارد اما نتوانسته از کسی بهرهمند شود.