نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۳۴ سیدای نسفی

سیدای نسفی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

می کنم چون شمع بهر سوختن امداد خویش

چند سازم تکیه بر دیوار بی بنیاد خویش

ناله من خنده کبک است در کهسارها

می دهم منبعد سنگ سرمه بر فریاد خویش

پنجه هر شب می زنم بر روی طفل آرزو

می کنم روشن چراغ سیلی استاد خویش

بیستون را صورت شیرین ز جا برداشته

سنگ بر سر می زنم بر ماتم فرهاد خویش

حاصل سرگشتگان جز دست بر هم سوده نیست

آسیا دربار کلفت باشد از ایجاد خویش

مرغ بی بالم ز من اقبال آزادی خطاست

کرده ام بیعت به دام ودانه صیاد خویش

تیره بختی در بغل دارد دل صاف مرا

در نمد پیچیده ام آئینه فولاد خویش

سیدا از هستی خود آنقدر رم کرده ام

سر به صحرا می زنم روزی که سازم یاد خویش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق و تنهایی شاعر می‌پردازد. شاعر خود را به شمعی تشبیه می‌کند که برای روشنایی دیگران می‌سوزد و در عین حال احساس می‌کند که تکیه‌گاهش نااستوار است. او ناله‌اش را شبیه به صدای کبکی می‌داند که در کوه‌ها به گوش می‌رسد و می‌خواهد فریادش را به سنگ سرمه بدل کند. شاعر درگیر آرزوها و ناامیدی‌هایش است و به یاد فرهاد و عاشقی‌هایش می‌افتد. او احساس می‌کند که زندگی‌اش تنها به دست زدن بر هم خلاصه شده و حس می‌کند در دام و چنگال شرایط گیر افتاده است. در نهایت، شاعر از دلتنگی و یاد خود فرار می‌کند و به دنبال رهایی می‌گردد.