شمارهٔ ۳۳۹ سیدای نسفی
سیدای نسفی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
بید مجنونم سر خود دیده ام در پای خویش
گر زنند آتش نمی جنبم چو شمع از جای خویش
کاسه گردابم و ابر طمع جو نیستم
می دهد چشمم به مردم آب از دریای خویش
می زنم بر استان اهل دولت پشت پا
تا به دست آورده ام دامان استغنای خویش
گوشه ویرانه شهرستان نماید جغد را
گردبادم می روم در دامن صحرای خویش
در دکان دارم متاع کس میاب و کس مخر
روزگاری شد خجالت دارم از کالای خویش
دست کوته کرده ام از بزم اهل روزگار
می برم خالی از این میخانه ها مینای خویش
در قفس افتادم و صیاد من آگه نشد
داغم از دست بدام افتادن بیجای خویش
روزی من می رساند سیدا روزی رسان
مانده ام امروز بر فردا غم فردای خویش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از تمام معانی و احساسات عمیق خود صحبت میکند. او به نوعی خود را به بید مجنون تشبیه میکند که تحت تأثیر درد و آتش دلخوری، آرام و ساکن است. او خود را مانند کاسهای در گرداب توصیف میکند که بیخبر از طمع دیگران است. شاعر از دستاوردهایش و تلاش برای استقلال مالی سخن میگوید، اما همزمان از خجالت و ناامیدی ناشی از شکستهایش در زندگی سخن میگوید. او به احساس تنهایی و انزوا در دنیای پر هرج و مرج اشاره کرده و از ناامیدیهایش در برابر آینده مینویسد. در نهایت، شاعر به امیدی نامشخص به روزی میرسد که میتواند او را از غمها و گرفتاریهایش رها کند.