شمارهٔ ۳۴۳ سیدای نسفی
سیدای نسفی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
تا نمودی در گلستان زلف عنبربوی خویش
نکهت سنبل نهاده بر زمین پهلوی خویش
ماه نو را بر آسمان بسیار می بالد به خود
پرده از رخ گیر بنما با هلال ابروی خویش
کرده ام آئینه را عمریست پنهان در بغل
بس که چون برگ خزان شرمنده ام از روی خویش
عمر در بند قبا وا کردن و بستن گذشت
مانده ام عمریست در اشکنجه از پهلوی خویش
جانب هنگامه یی پروانه تکلیفم مکن
می خورم تا زنده ام چون شمع از پهلوی خویش
روزگاری شد نی کلکم ندیده روی آب
از تهیدستی نمی بینم نمی در جوی خویش
مانده ام از بی کسی عمریست در زیر غبار
می روم چون گردباد از بهر جستجوی خویش
سیدا از خانه نتوانم قدم بیرون نهاد
بندها دارم به پا از کنده زانوی خویش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف احساسات عمیق و رنجهای درونیاش میپردازد. او از زیباییهای عشق و زندگی صحبت میکند، اما در عین حال از شرمندگی و تنهاییاش نیز میگوید. شاعر به تصویر کشیدن خود و چهرهاش اشاره دارد و بیان میکند که از دیدن خود شرمنده است. او به گذر عمر اشاره کرده و نشان میدهد که چگونه درگیر مشکلات زندگی شده است. در نهایت، شاعر از بیکسی و عدم توانایی در قدم گذاشتن به دنیای بیرون گلایه میکند و از بندهایی که او را نگه داشته، صحبت میکند. این شعر با احساساتی عمیق و نمادین، بیانگر struggles روحی و اجتماعی شاعر است.