نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۵۷ سیدای نسفی

سیدای نسفی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

دارم ز دست داغ دل سامانیان در بغل

دریای خون در آستین گرداب عمان در بغل

عمریست تیرش را به دل از غیر پنهان کرده ام

ترسم که آخر گل کند چون غنچه پیکان در بغل

از فکر روی و زلف او دارد دل من روز و شب

شمع شبستان در نظر جزو گلستان در بغل

او همچو گل دارد نظر بر کیسه پر سیم و زر

ایستاده من در خدمتش چون غنچه سامان در بغل

در جستجویش کرده ام آماده اسباب سفر

از اشک آبم در گلو وز داغ دل نان در بغل

ای از جمالت زلف را چون مار هر سو گنجها

وی از خطت هر مور را ملک سلیمان در بغل

بردند از فکر لبت سر در گریبان غنچه ها

دارند گلها از غمت زخم نمایان در بغل

دل پاره پاره می روم تا درسگاهش سیدا

دارم به یاد زلف او جزو پریشان در بغل

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به بیان احساسات عمیق و دردناک خود نسبت به معشوق پرداخته است. او از داغ دل و غم ناشی از جدایی صحبت می‌کند و تصور می‌کند که محبت و زیبایی معشوقش چنان در دل او جا دارد که همه چیز را تحت تأثیر خود قرار داده است. شاعر به تصویرسازی زیبایی‌هایی از معشوق می‌پردازد و از غم و اشک‌هایی که به خاطر او دارد، سخن می‌گوید. در نهایت، اشتیاق و longing او برای وصال معشوق و حضور در کنار او به وضوح در ابیات شعر احساس می‌شود.