شمارهٔ ۳۷۱ سیدای نسفی
سیدای نسفی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
می روم هر سو سراغ دل ز مردم می کنم
طفل شوخی دارم او را هر زمان گم می کنم
خون من می ریزد و می پرسد احوال تو چیست
می زند شمشیر و می گوید ترحم می کنم
ساغر عشرت چو گل آسان نمی آید به دست
عمرها خون می خورم تا یک تبسم می کنم
از سر جرم من آن بدخوی پا کوته نکرد
عمرها شد زیر تیغ او تظلم می کنم
ماه را رخسار او خرگه نشین هاله کرد
آفرین بر خیره چشمی های انجم می کنم
بی زبانی نعمتی بودست من از سادگی
شکوه از خاموشی لبهای گندم می کنم
حرفهای بیجا گفتن از شمشیر تازی برتر است
اره می گردد زبانم تا تکلم می کنم
زلف بی پروای او شبها چو بر یارم رسد
می شوم دیوانه و با خود تکلم می کنم
چون تنور از انتظاری می شود چشمم سیاه
سفره خود تا سفید از نان گندم می کنم
می روم زین پس سوی میخانه همچون سیدا
بالش آسایش از خشت سر خم می کنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساسات عمیق و دردناکی است که شاعر در جستجوی محبت و دلبستگی دارد. او از دل مردم میپرسد و در جستجوی معشوق خود است، اما همواره او راگم میکند. در این میان، او به رنج و درد خود اشاره دارد و از شمشیر تقدیر میگوید که هر لحظه ترحم میکند. شاعر یادآوری میکند که بدست آوردن شادی و عشق همچون گل آسان نیست و او عمر خود را صرف انتظار میکند. او به بیزبانی خود اشاره میکند و میگوید که خاموشی او نعمتی بوده است. در نهایت، شاعر به میخانه و آرامش پناه میبرد و به زندگی ساده و بدون تنش فکر میکند. کل شعر نشاندهنده تضاد بین عشق و درد، سکوت و سخن، و امید و ناامیدی است.