شمارهٔ ۳۷۳ سیدای نسفی
سیدای نسفی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
ز شهر از دست تو امروز ای گل پیرهن رفتم
به خود پیچیده همچون گردباد از خویشتن رفتم
به یاد چشمت امشب خواب دیدم آهوی مشکین
تصور کرده زلفت را به صحرای ختن رفتم
مرا کی می توانند از زبانها جمع کرد اکنون
من آن راز نهان بودم که بیرون از دهن رفتم
سرانگشتم ز دندان ندامت شعله افشان شد
سزای آنکه همچون شمع در هر انجمن رفتم
ز بوی گل شنیدم تا حدیث بی وفایی را
چو طفل غنچه پیش از مرگ در فکر کفن رفتم
به خود افغان کنان می گفت در کنج قفس بلبل
فراموش آنقدر گشتم که از یاد چمن رفتم
به ملک خود ندیدم سیدا روی طرب هرگز
ز دست آرزوهای خود آخر از وطن رفتم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از حال و روز خود در جدایی از محبوب صحبت میکند. او به سرزمین دیگری رفته و احساس تنهایی و یأس میکند. آرزوهایش را گم کرده و در خواب، یاد زیبایی محبوبش را مرور میکند. شاعر به شدت تحت تأثیر ندامت و حسرت قرار دارد و از فراموشی خود سخن میگوید. او به آرامش و شادی گذشته خود از دست رفتهاند و به بلبل قفسی اشاره میکند که از درد جدایی ناله میزند. شاعر در نهایت به فقدان خوشیها و زیباییها در سرزمین خود اشاره میکند و میگوید هیچگاه چهره شادی را در وطنش ندیده است.