شمارهٔ ۳۷۸ سیدای نسفی
سیدای نسفی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
پژمرده شد به دل گل داغی که داشتم
مانند لاله سوخت دماغی که داشتم
کندم به ناخن از جگر خویش داغ را
کردم برون ز خانه چراغی که داشتم
سر رشته امید ز دستم گسسته شد
گردید سوده پای سراغی که داشتم
از دست برد لشکر خط رنگ او شکست
شد پایمال حادثه باغی که داشتم
از باده وصال دلم سیدا گرفت
انداختم ز دست ایاغی که داشتم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر وضعیت دلbroken خود را توصیف میکند. او به داغی که در دل دارد و مانند لالهای سوخته، اشاره میکند. با کندن داغ از جگرش، سعی میکند نور امید را به خانهای که از آن بیرون رفته، برگرداند. اما امیدش به گناههای او و حوادثی که بر او گذشته، از بین رفته است. در نهایت، او از باده وصال به عشقش دچار سردرگمی و اندوه میشود و در اندیشهی از دست دادن آن عشق به حسرت و شکست میرسد.