شمارهٔ ۳۸۵ سیدای نسفی
سیدای نسفی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
شبی که بوی گلت از هوا سراغ کنم
روم به باغ و ده انگشت خود چراغ کنم
ز دانه های سپند انتقام خویش کشم
ستاره سوختگان را چو لاله داغ کنم
ز شمع بزم تو تعلیم سوختن گیرم
چراغ میکده را رفته بی دماغ کنم
کشم چو غنچه سر خود به جیب هستی خویش
چه لازم است که کسب هوای باغ کنم
به بخت تیره خود افگنم نظر هر شام
ز روی خانه تماشای گشت زاغ کنم
چو سیدا جز از خویشتن نمی یابم
مگر بودایی مجنون روم سراغ کنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق و دردناکی میپردازد. شاعر در جستجوی بوی گلی است که یادآور عشق و زیباییاش باشد. او به باغ میرود و با دانههای سپند (نماد آتش و سوزش) انتقام خود را میگیرد و به ستارهها مینگرد. شاعر از شمع دوزخ عشق میآموزد که چگونه بسوزد و در میکده غرق شود. او به دورنیست خود میاندیشد و نمیداند چه نیازی به هوای باغ دارد. همچنین، او به بخت شوم خود نظر میکند و از دور به خانهاش چشم میدوزد، در حالی که میداند جز خود نمیتواند به کسی دست یابد. در نهایت، او به دنبال عشق مجنون خود میگردد.