شمارهٔ ۳۸۷ سیدای نسفی
سیدای نسفی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
چهره افروخت چو گل بهر تماشا رفتم
جلوه یی کرد که چون سرو من از جا رفتم
از غمش مردم و پا بر سر خاکم ننهاد
گردبادی شدم و دامن صحرا رفتم
عشق را خواستم و دست ز عالم شستم
سوختم خانه خود را و به دریا رفتم
تن لبالب ز هوا در پی یار افتادم
خر پر از بار به دنبال مسیحا رفتم
دست کوتاه دماغ و سر آن زلف بلند
کیسه خالی من دیوانه به سودا رفتم
چاک در پیرهنم چون مه مصر افگندند
اشک حسرت شدم از چشم زلیخا رفتم
سیدا رخت سفر از سر آن کو بستم
در جگر نیشتر و آبله بر پا رفتم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این ابیات از عشق و دلبستگی خود به محبوبش سخن میگوید. او به زیبایی محبوبش که چون گل میدرخشد اشاره میکند و از تأثیر عمیق او بر خود میگوید. عشق او باعث شده که از دنیای مادی دور شود و به سفری دشوار برود. او احساسات عمیق خود را بیان میکند و به تلاشش برای رسیدن به معشوق اشاره دارد، حتی اگر این راه پرچالش و پر از درد باشد. در این مسیر، او از غم و حسرت نیز سخن میگوید و نشان میدهد که عشقش او را به جایی نامعلوم میکشاند.