شمارهٔ ۳۹ سیدای نسفی
سیدای نسفی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
می دهد هر دم فریب آن نرگس جادو مرا
می کند آخر بیابان مرگ این آهو مرا
صورت او نقش بندد هر کجا پهلو نهم
خامه نقاش باشد در بدن هر مو مرا
اهل دل را صحبت دنیاپرستان آفتست
کیسه زر دشمن جانست در پهلو مرا
در غمش بیهوده چندین صبر فرماید طبیب
روی بهبودی نمی باشد ازین دارو مرا
شورش مجنون شود ازدوریی زنجیر بیش
حسرت زلفش کند آخر پریشانگو مرا
نو خطان را خط پشت لب کلید عشرت است
آیت رحمت بود معشوق چار ابرو مرا
جوهر تیغش به قتلم سرخ کرده روی خویش
خون به جای آب می گردد روان از جو مرا
فکر خالش کرده کرده آتشم در جان فتاد
ای مسلمانان چه سازم سوخت این هندو مرا
چون توانم رفت از کویش به جایی سیدا
بندها در پا بود از کنده زانو مرا
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از فریبندگی و زیبایی نرگس محبوبش صحبت میکند که او را به مرگ نزدیک میکند. او به این نکته اشاره دارد که هر جا که برود، صورت محبوبش در ذهنش نقش میبندد و این عشق برای اهل دل مضر است. شاعر میگوید که درمانی برای درد خود نمییابد و صبرش به نتیجهای نمیرسد. او از درد دوری محبوبش میسوزد و حسرت زلف او را میخورد. در نهایت، احساس میکند که راهی برای فرار از این عشق و دردش ندارد و به نوعی در بند عشق گرفتار شده است.