نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۹۸ سیدای نسفی

سیدای نسفی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

تا گرفتم خو به سحر نرگسش جادو شدم

گوشه چشمی ز خالش دیدم و هندو شدم

دوریی زنجیر رسوا می کند دیوانه را

تا ز دستم رفت زلف او پریشان گو شدم

ژنده پوشیدن نگردد جمع با تن پروری

خرقه پشمینه کردم تا به بر چون مو شدم

جز پریشانی زلف او نصیب من نشد

عمرها چون شانه خدمتگار آن گیسو شدم

از دل خوبان توان از رفتگی کردند جای

هر کجا آئینه یی دیدم سراپا رو شدم

عقده ها دارم به دل از حرف پهلودار خلق

تا چو بند جامه اش یک روز در پهلو شدم

نکهت سنبل دماغم را پریشان کرد و رفت

چون صبا تا محرم آن زلف عنبربو شدم

قدر صاحب درد صاحب درد می داند که چیست

در تفکر هم کجا دیدم سر زانو شدم

می نوازم پشت تیغی بردم تیغ هلال

آشنا تا با سلام گوشه ابرو شدم

از ملامت سیدا یوسف عزیز مصر شد

تا به بدنامی دریدم پیرهن نیکو شدم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و دلبستگی به معشوق سخن می‌گوید و احساسات عمیق خود را بیان می‌کند. او از تأثیر سحرآمیز چشمان معشوق، زلف‌های پریشان و زیبایی او صحبت می‌کند که او را دیوانه و مجذوب خود کرده است. شاعر به تضاد بین دنیای مادی و روحانی اشاره می‌کند و می‌گوید که از زحمت و فقر نیز فراری نیست؛ بلکه با عشق و دلبستگی، به دنبال شناخت عمیق‌تری از احساسات و تجربیات خود است. عشق او به معشوق همچون زنجیری است که او را به خود بسته و از دیگران متمایز می‌کند. شاعر همچنین به درد و دل خود از ملامت‌ها و مشکلات زندگی اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که عشق، سرشار از پیچیدگی‌ها و چالش‌هاست.