شمارهٔ ۴۰۷ سیدای نسفی
سیدای نسفی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دری گشاده نگردد اگر گدای شوم
به استخوان قند آتش اگر همای شوم
مرا چو گرد به دنبال خویش نگذارند
اگر به قافله خضر رهنمای شوم
ز کاکلش نگذارند بر کفم تاری
اگر چو شانه سراسر گره گشای شوم
متاع قافله ها نیست جز گرانی گوش
فغان بلند نسازم اگر درای شوم
مرا که در کف دل نیست یک درم داغی
به بزم لاله عذاران چگونه جای شوم
اگر به چشمه آئینه عکس اندازم
ز بخت تیره سراپا میان لای شوم
به بزم بی سر و پایان سریست خوبان را
به مصلحت دو سه روزی برهنه پای شوم
به باد صبح مرا بس که سیدا خویشیست
چه لازم است که بی خانه و سرای شوم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این اشعار بیانگر احساسات گویندهای است که به دنبال مقام و منزلت اجتماعی است، اما در عین حال به محدودیتها و مشکلاتی که دارد اشاره میکند. او میگوید اگر گدای بیقدر باشد، هیچ در را به روی او نخواهند گشود و حتی اگر به دلایل خاصی در تلاش باشد به جمعی خاص بپیوندد، باز هم در حق او بیتوجهی خواهد شد. گوینده با حس ناامیدی و اندوه از اینکه در دنیای پر زرق و برق نتوانسته جایگاهی پیدا کند، دلتنگی خود را ابراز میکند و میپرسد چطور میتواند در جمع زیباییها و خوبیها جایگاهی پیدا کند در حالی که از نظر مالی و اجتماعی در وضعیت ناپایداری به سر میبرد.