نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۰۹ سیدای نسفی

سیدای نسفی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

اشک چشم شبنمم در حسرت روی گلم

دست پرورد فغانم خانه زاد بلبلم

حاصل من نیست در ایام غیر از پیچ و تاب

در بیابان گردبادم در گلستان سنبلم

زردرویی می کشم از دست خشک خویشتن

پنجه برگ خزانم شانه بی کاکلم

جوش اشکم سینه بر غم می نهد افلاک را

موج سیل نوبهارم سیلیی روی پلم

ارغوان زاریست از خون سیدا مژگان من

ملک هندم تیره بختی دیده شهر کابلم

اشک چشمم بی رخت امشب گره شد بر دلم

بوی خون می آید از لبهای خشک ساحلم

گر به دریا رو نهم گرداب گردد گردباد

در چمن سازم وطن گردد بیابان منزلم

ماهتاب از کلبه ام چون تیره بختان بگذرد

شمع انگشت ندامت می شود در محفلم

از زمین من نمی روید گیاهی جز سپند

خوشه من برق و خرمن آه و آتش حاصلم

سیدا امروز زنم در بحر اهل جود نیست

می رود اکنون به خشکی کشتی دریا دلم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر، حسرت و اندوه خود را از جدایی و تنهایی بیان می‌کند. او به اشک‌هایش اشاره دارد که نشان‌دهنده غم عمیق اوست و به نحوی با طبیعت و مشکلات زندگی خود ارتباط می‌دهد. در این شعر، او خود را در جست‌وجوی آرامش و سرزمین خود می‌بیند، اما همواره با ناامیدی و کمبود مواجه است. او به زردی و خشکی وجود خود اشاره می‌کند و حس می‌کند که هیچ‌چیز جز نگرانی و غم در زندگی‌اش نمی‌روید. در نهایت، اشاره به بی‌پناهی و دوری از خوشبختی می‌کند و نشان می‌دهد که روح او در دریا به شدت مضطرب و گرفتار است.