نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۱۸ سیدای نسفی

سیدای نسفی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

نسیم صبح پیامی رساند در گوشم

که شد گل چمن انتظار آغوشم

کدام سرو مرا در کنار می آید

چو بال فاخته پرواز دارد آغوشم

بود ز بوی گلم کوچه باغها لبریز

از این چه سود که گلچین کند فراموشم

به کوی عشق سبکروترم ز سایه خویش

به دامنی نرسیدست گرد پاپوشم

به دام بی پر و بالی کشیده اند مرا

نمی کنند رها آنقدر که می کوشم

حذر ز تیر ملامت نمی کنم هرگز

لباس پاره به بر دارم و زره پوشم

برون ز هستی خود سیدا نمی آریم

که داده است مرا دارویی که بیهوشم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از نسیم صبح و پیامی که دریافت کرده، صحبت می‌کند و از احساساتش در مورد عشق و انتظار می‌گوید. او به زیبایی گل و فضای اطراف اشاره دارد، ولی از فراموشی و بی‌توجهی به عشق گله‌مند است. شاعر به این نکته می‌پردازد که در راه عشق احساس سبکی می‌کند، ولی همچنان در دام محدودیت‌ها و مشکلات گرفتار است. او با اراده، به مرور زمان از ملامت‌ها و زخمهای روحی خود نمی‌هراسد و در نهایت به خود می‌گوید که با وجود تمام سختی‌ها، عشق و وجودش را فراموش نمی‌کند.