نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۲۱ سیدای نسفی

سیدای نسفی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

نگاه باده پرست تو برده از هوشم

سودا سرمه چشم تو کرده خاموشم

تبسم لب تو تازه کرده داغ مرا

نمی شود نمکت سالها فراموشم

رسیده است رگ و ریشه ام به سنبل تو

به خدمتت ز غلامان حلقه در گوشم

به یک لباس همه عمر قانعم چون سرو

قبای تازه کشیدست رخت از دوشم

می رسیده ام و آب سرد ریخته اند

تمام آتشم اما فتاده از جوشم

چو سیدا نگشایم زبان عجیب کسی

نشسته قاصد غماز در بناگوشم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساسات عمیق و عاشقانه‌ی شاعر است. او به تاثیرات مثبت و منفی عشق اشاره می‌کند؛ نگاهی که از معشوقش دارد، او را به شدت مجذوب کرده و به نوعی دیوانه‌اش کرده است. شاعر از داغ و تبسیمی که لب معشوقش به او می‌بخشد صحبت می‌کند و به اشتباهات و ناکامی‌هایش در عشق اشاره می‌کند. او در نهایت می‌گوید که حتی اگر سال‌ها بگذرد، نمی‌تواند یاد آن معشوق را فراموش کند و چنان در عشق غرق شده که خود را به خدمت او درآورده است. غم و شوق در این شعر در هم تنیده‌اند و شاعر می‌خواهد احساسات عمیق و درونی خود را به تصویر بکشد.