نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۲۲ سیدای نسفی

سیدای نسفی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

نمی شود دم پیری اجل فراموشم

قد خمیده من حلقه ایست در گوشم

چو هاله دائره مشربم نباشد تنگ

هلال عیدم و باشد کشاده آغوشم

ز کوی باده فروشان نمی روم بیرون

نموده اند می و برده اند از هوشم

جز ز منزل سرگشتگان نمی یابم

چو گردباد در این دشت خانه بر دوشم

توکلی که تهیدستیم کرم کرده

اگر تمام جهان را دهند نفروشم

به بزم باده کشان نشاء نمی بینم

همان به است که دوران کند فراموشم

به یاد سیر گلستان انتظارم کن

لبالب از گل خمیازه است آغوشم

کمند زلف که وا کرده سیدا امروز

ز جای خویش سراسیمه می رود هوشم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به موضوع پیری و زوال اشاره می‌کند. او نمی‌تواند جوانی‌اش را فراموش کند و احساس می‌کند که سال‌هایش به سرعت در حال گذرند. با وجود خمیدگی سن، او به گرمی زندگی و لذت‌بخشی آن اشاره کرده و خود را به بزم باده‌فروشان می‌سپارد. او با احساس سرگشتگی و سردرگمی در زندگی مواجه است و از کسادی روزگار شکایت می‌کند. در عین حال، عشق و یادآوری لحظات خوشبختی و عشق را در قلبش نگه داشته و امیدوار است که روزی به آن برگشته و از آن لذت ببرد. شاعر در انتها به زلف و زیبایی می‌پردازد که همچون نیرویی او را می‌کشاند و هوش و حواسش را مشغول می‌کند.