نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۲۴ سیدای نسفی

سیدای نسفی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

بس که دلگیر از تماشای گلستان گشته ام

همچو بوی گل درون غنچه پنهان گشته ام

یک تبسم کرده ام اجزای خود پاشیده ام

چون دماغ گل ز خندیدن پریشان گشته ام

پشت بر دیوار هستی همچو صورت مانده ام

چشم تا وا کرده ام بر خلق حیران گشته ام

سر به پیش افگنده ام چشم از هوس پوشیده ام

آرزو را تکمه چاک گریبان گشته ام

داغ دل را از ندامت چشمه خون کرده ام

مدتی بهر دوا گرد طبیبان گشته ام

در تن من از حوادث های دوران رخنه هاست

از تحمل سیدا کوه بدخشان گشته ام

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از احساس دل‌گرفتگی و غم خود سخن می‌گوید. او به خاطر دیدن زیبایی‌های زندگی و طبیعت، همچون گلستان، افسرده شده و درون خود را مانند بوی گل در غنچه، پنهان کرده است. او با زهر خندیدن و از هم پاشیده شدن تمام اجزای وجودش را نشان می‌دهد. احساساتی چون ندامت و داغ دل را تجربه کرده و به دنبال دوا و درمان بوده است. در نهایت، او به این نتیجه می‌رسد که در زندگی‌اش از تجربیات و سختی‌های گذشته، زخم‌هایی باقی مانده است که نشانه‌های تلخ زمانه را با خود دارد.