شمارهٔ ۴۴۳ سیدای نسفی
سیدای نسفی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
چشم تا پوشیده ام از آرزوی خویشتن
بسته ام چون غنچه گل در به روی خویشتن
دیده ام تا پیچ و تاب کاسه گرداب را
می برم خالی از این دریا به سوی خویشتن
سر به صحرا می زنم تا یابم از مجنون فغان
گردبادم می روم در جستجوی خویشتن
یاد عمر رفته از هم ریخت اجزای مرا
می روم چون برگ گل دنبال بوی خویشتن
کرده ام چون شمع از خامی سر خود را سفید
زین ندامت می زنم آتش به موی خویشتن
یاد مرهم زین طبیبان دردم افزون می کند
می گریزم از دوای چاره جوی خویشتن
جغدم و ویرانه ام باشد حصار عافیت
پای نگذارم دگر بیرون ز کوی خویشتن
می روم بر خانه آئینه بر دفع ملال
می نشینم بی تکلف روبروی خویشتن
روز و شب تن پروران سرگشته نفس خودند
آسیا باشد گرفتار گلوی خویشتن
خامه آتش زبان دست خود را سیدا
می کشم چون میل در چشم عدوی خویشتن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به جستجو و شناخت خود پرداخته و با استفاده از تصاویر طبیعت و نمادهایی مانند غنچه، شمع و گردباد، احساسات عمیق و درونیاش را بیان میکند. او از آرزوهایش سخن میگوید و نشان میدهد که چگونه در جستجوی خود، به دردها و ندامتهایش فکر میکند. شاعر از نشانههای زندگی و گذشت زمان سخن میگوید و به دنبال صلح و آرامش در درون خود است، در حالی که احساس تنهایی و نیاز به شناخت درونی همواره او را رنج میدهد. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که باید با خود مواجه شود و از هر چیز مزاحم در زندگیاش دوری کند تا به آرامش و خودشناسی دست یابد.