نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۴۸ سیدای نسفی

سیدای نسفی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)

ز آتش عشق تو آب شد جگر من

مرحمتی کن به حال چشم تر من

من که و جسم ضعیف گرد تو گشتن

قابل پرواز نیست مشت پر من

چند چو یوسف روی ز خانه به بازار

رحم به حال پدر کن ای پسر من

بی گل روی تو کوته است زبانم

خارم و با کس نمی رسد ضرر من

از تو شدم دور چون بهشت ز آدم

ماند همین یادگار از پدر من

مشت خسی نبستم ز برق گریزم

شعله ام و آتش است پا و سر من

غنچه گل شد قفس ز موج سرشکم

کیست به صیاد من برد خبر من

قوت پرواز نیست بس که چو شمعم

سوخت ز سودای شعله بال و پر من

بس که عزیزم به بزم باده چو مینا

ساقی مجلس قسم خورد به سر من

دست ز طاعت شسته زاهد و می گفت

بی هنری به بود از این هنر من

می دهدم سیدا سپهر چو طوطی

از نی کلکم وظیفه شکر من

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر در مورد عشق و آزادگی عاشق است. شاعر از درد و رنجی که عشق معشوق به او می‌آورد، سخن می‌گوید و به حال خود می‌نالد. او احساس می‌کند که تحت تأثیر عشق، به مانند شمعی می‌سوزد و توان پرواز از عشق را ندارد. شاعر به یادگارهای پدرش اشاره می‌کند و به دوری از معشوقش چون دوری بهشت از آدم می‌افزاید. او در بزم عاشقانه به حالت نالان می‌پردازد و به زاهدی که طاعت را رها کرده، اشاره می‌کند و به او می‌گوید که این هنری که دارد، بی‌فایده است. در نهایت، شعر به شکوه عشق و نیاز به محبت معشوق ختم می‌شود.