شمارهٔ ۴۶۹ سیدای نسفی
سیدای نسفی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
از مربی بس که رم خورده دل بدخوی من
متکا تاری بود چسبیده بر پهلوی من
می کند فرزند ناقابل پدر را منفعل
گریه از بی حاصلی پا می نهد بر روی من
غنچه خسپی فارغم کرد از در ارباب جود
صندل دردسرم شد کنده زانوی من
از دل خود روزگاری شد نمی یابم خبر
شد بیابان مرگ همچون گردباد آهوی من
هر که یک ره سوی من بیند فراموشم کند
طاق نسیانست گویا گوشه ابروی من
صد گره در کار من افتاد چون بند قبا
زینهار ای همنشین بگریز از پهلوی من
بهر روزی از رفیق خویش دور افتاده ام
آسیا عمریست می گردد به جستجوی من
سیدا شبها ندارم خواب راحت همچو شمع
بالش آسایشم باشد سر زانوی من
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از یک احساس عمیق ناامیدی و رنج سخن میگوید. شاعر از مربی و تأثیر منفی آن بر دلش میگوید و به بیحوصلگی و غم ناشی از ناکامیها اشاره میکند. او به مشکلاتی که در زندگیاش با آنها روبروست، اشاره میکند و ناتوانیاش در پیدا کردن آرامش را در شبها بیان مینماید. همچنین، او از دوری دوستان و تنهاییاش سخن میگوید که باعث شده است به شدت احساس رنج کند. در کل، این شعر بیانگر احساسات عمیق فردی است که با مشکلات و ناامیدیها دست و پنجه نرم میکند.