شمارهٔ ۴۸۲ سیدای نسفی
سیدای نسفی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نمی نهم به تماشای گل قدم بی تو
نمی زنم به کسی همچو غنچه دم بی تو
کتابتی به تو انشا نمی توانم کرد
فتاده است ز انگشت من قلم بی تو
شدست کشورم از رفتن تو زیر و زبر
گرفته ملک دلم را سپاه غم بی تو
به داغ سینه خود مرهمی که بگذارم
فتیله می شود و می کند ستم بی تو
چو شمع شب همه شب سوختن بود کارم
ز دیده ریخته اشک و نشسته ام بی تو
به روی بستر خود خواب را نمی بینم
چو چشم آهوی وحشی نموده رم بی تو
دل کباب من از جای برنمی خیزد
نهاده آتش من سینه را به نم بی تو
خط غبار جمال تو بود سر خط من
قلم شکسته و گم کرده ام رقم بی تو
ز رفتن تو هلالی شدست ماه تمام
شدست نور چراغ سپهر کم بی تو
نمی کنند لبم تر ز چشمه زمزم
نمی دهند مرا جای در هرم بی تو
چو شمع ماتمیان دود شعله آهم
در آسمان زده چون کهکشان علم بی تو
غلام حلقه به گوش تو قمریان شده اند
چو طوق فاخته گردیده سرو خم بی تو
نمی کنی به لب خشک سیدا رحمی
کشیده است ارادت ز جام جم بی تو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از غم و اندوهی عمیق ناشی از جدایی معشوق صحبت میکند. او نمیتواند به تماشای گل یا فعالیتهای روزمرهاش بپردازد و از زندگی بدون محبوبش ناراضی است. احساساتش به قدری شدید است که از نوشتن درباره او ناتوان است و قلمش بدون او بیمعنا شده است. عزاداری او شباهت به شمعی دارد که هر شب میسوزد و اشکها از چشمانش نمیریزد. او نمیتواند خواب خوشی ببیند و دلش به شدت آشفته است. در واقع، او بجز غم و اندوه چیزی را تجربه نمیکند و تمامی زیباییها و خوشیهای زندگیاش تحت تأثیر فقدان محبوبش قرار گرفتهاند. شاعر به شدت دلتنگی و فقدان را حس میکند و زندگیاش بدون معشوقش تاریک و بیمعنا به نظر میرسد.