نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۰۸ سیدای نسفی

سیدای نسفی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

تا ز پیش چشم من ای دشت‌پیما رفته‌ای

آتشی افگنده ‌ای در دشت و صحرا رفته‌ای

سرمه چشمی و نور چشم از من برده‌ای

یوسف مصری ز آغوش زلیخا رفته‌ای

سبز می‌گردد نهال شوخ در هر سرزمین

می‌دواند ریشه شمشاد تو هرجا رفته‌ای

مانده‌ای در انتظارت همچو بیماران مرا

از سر بالینم ای رشک مسیحا رفته‌ای

از چراغم آتش بی‌طاقتی گل می‌کند

در کدامین صحبت ای هنگامه‌آرا رفته‌ای

زردرویی می‌کشد خورشید از تنهاروی

زینهار غافل مشو از خود که تنها رفته‌ای

سیدا چون صورت دیوار گردیده است محو

تا ز پیش رویش ای آیینه‌سیما رفته‌ای

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره غیبت و دوری محبوب سخن می‌گوید. شاعر به دشت و صحرا اشاره می‌کند و از آتش عشق و تأثیر آن بر زندگی‌اش می‌گوید. او احساس ناامیدی و انتظار می‌کند و به مشقت‌هایی که به دلیل دوری محبوب متحمل می‌شود، اشاره دارد. شاعر به زیبایی محبوب و اثراتی که بر اطراف می‌گذارد، می‌پردازد و در نهایت حسرت و غم از فقدان او را ابراز می‌کند. شعر با اشاره به دل‌تنگی و تلاش برای درک حال محبوب ادامه می‌یابد.