شمارهٔ ۵۱۱ سیدای نسفی
سیدای نسفی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
نوخط من ز سفر تا به وطن آمدهای
سرمه چشمی و در دیده من آمدهای
زلف شبرنگ تو دل برده ز سوداگر مشک
رفتهای جانب هند و ز ختن آمدهای
قامت سرو خطت سبزه و رخسار تو گل
چشم بد دور که چون صحن چمن آمدهای
در سر بادهکشان مغز پریشان شده است
تا تو در بزم من ای پستهدهن آمدهای
ساکنان چمن از باغ گریزان شدهاند
بهر غارتگری سرو سمن آمدهای
نافه را سرمه چشم سیهت سوخته است
زده آتش به غزالان ختن آمدهای
کلبهام از رخت ای ماه چراغان شده است
تا به دل پرسی پروانه من آمدهای
گفته بودی به تو پیمان روم و تازه کنم
بر سر عهد خود ای عهدشکن آمدهای
طوطیان بر ورق آیینه تحریر کنند
سیدا همچو قلم تا به سخن آمدهای
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این غزل از زیباییها و جذابیتهای معشوق سخن میگوید. او به وطن بازمیگردد و معشوق با چشمی سرمهدار و ظاهری دلربا در نظرش جلوهگر میشود. زیبایی زلف و قامت او دل هر بینندهای را میرباید. شاعر به توصیف باده و محفلگوشیهای عاشقانه میپردازد و از غم جداشدن و وعدههای ناکام سخن میگوید. همچنین به تاثیر زیبایی معشوق بر طبیعت و دیگر موجودات اشاره دارد و احساس سوختن و عشق را به تصویر میکشد. در نهایت، او از عهدی که معشوق شکسته یاد میکند و بدین ترتیب حسرت و انتظارش را ابراز میدارد.