نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۵۳ سیدای نسفی

سیدای نسفی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به سوی کلبه ام ای سیمبر نمی آیی

خبر نکرده چرا بی خبر نمی آیی

ز چشم من شده یی چون پری به شیشه نهان

چه دیده یی که مرا در نظر نمی آیی

ز تشنگی لب من گشته خشک همچو صدف

چرا ز بحر برون چون گهر نمی آیی

اسیر دام تو را نیست قوت پرواز

به دستگیریی این مشت پر نمی آیی

به خانه ای که چو خورشید روی میاری

طلوع تا نکند صبح برنمی آیی

کله شکسته و چون صبح سینه واکرده

کمر گشاده ز موی کمر نمی آیی

به جستجوی تو گردیده سوده پا و سرم

به دیدن من بی پا و سر نمی آیی

به باغ دهر چو شبنم سفید شد چشمم

هنوز ای گل صدبرگ تر نمی آیی

به پرسش دل بیمار سیدای غریب

چرا تو از همه کس پیشتر نمی آیی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره longing و انتظار یک عاشق برای معشوقش است. شاعر از معشوق می‌خواهد که چرا بی‌خبر و ناگهانی به سراغش نمی‌آید و احساس تنهایی و تشنگی می‌کند. او به زیبایی معشوق و تاثیر او بر زندگی‌اش اشاره می‌کند و می‌گوید که در غیاب او، همه چیز بی‌معناست. شاعر خود را در جستجوی معشوق می‌بیند و از او می‌خواهد که به سراغش بیاید، زیرا در نبود او، دلش بیمار و چشمش خشک شده است. در نهایت، شاعر از معشوق می‌پرسد که چرا از دیگران، زودتر به سراغ او نمی‌آید.