نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۵۴ سیدای نسفی

سیدای نسفی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چرا به کلبه ام ای دلربا نمی آیی

به سویم ای چمن دلگشا نمی آیی

به بنده خانه خود پا نمی نهی هرگز

تو پادشاهی و سوی گدا نمی آیی

چو غنچه صد گره افتاده است در کارم

تو پیشتر ز نسیم صبا نمی آیی

قدم ز بار غمت خم شدست چون محراب

به پرسشم ز برای خدا نمی آیی

به جستجوی وصالت فتاده ام از پا

به دستگیری من چون عصا نمی آیی

حیا اگر به خرام تو سد راه شده

کشیده باده برون از حیا نمی آیی

دلی که مهر تو دارد چرا نمی پرسی

کسی که با تو بود آشنا نمی آیی

حصار عافیت شمع نیست جز فانوس

چرا به خانه من بی ابا نمی آیی

شبی به کوی تو با صد نیاز خواهم رفت

اگر تو در طلب سیدا نمی آیی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از دلبر خود می‌خواهد که چرا به کلبه‌اش نمی‌آید و به او سر نمی‌زند. او احساس می‌کند که دلبرش با وجود مقام والایش، به سوی او، که گدا است، نمی‌آید. شاعر به وضعیت خود اشاره می‌کند که در سختی و غم افتاده و به دنبال وصال محبوبش است. او از محبوب می‌خواهد که اگر حیا مانع آمدنش است، این حیا را کنار بگذارد و به او توجه کند. در نهایت، شاعر با بیان عواطف عمیق خود، از محبوب می‌خواهد که او را فراموش نکند و اگر در طلب او نمی‌آید، دست کم شب را با نیاز به او بگذراند.