نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۶۰ سیدای نسفی

سیدای نسفی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چرا به کلبه ام مهربان نمی آیی

به دستگیری این ناتوان نمی آیی

در انتظار تو چشمم شدست خانه نشین

قدم نهاده تو ای میهمان نمی آیی

گشاده شب همه شب همچو هاله آغوشم

به سویم ای مه نامهربان نمی آیی

پریده از غم تو همچو کهربا رنگم

تو ای بهار به سیر خزان نمی آیی

چو سیدا به رهت چشم روز و شب دارم

چو بوی گل ز نظرها نهان نمی آیی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از معشوق خود می‌خواهد که به کلبه‌اش بیاید و او را رها نکند. او به ناتوانی خود اشاره می‌کند و ابراز می‌دارد که در انتظار دیدار معشوقش نشسته است. شاعر با حسرت و دل‌تنگی از غیبت معشوق صحبت می‌کند و از او می‌خواهد که همچون بهار به زندگی‌اش بازگردد و غم و اندوه را از او دور کند. در نهایت، او بر اشتیاق و انتظار همیشگی خود تأکید می‌کند و از اینکه معشوقش از او دور مانده شاکی است.