شمارهٔ ۷۱ سیدای نسفی
سیدای نسفی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
ز داغ دل مزین ساختم پروانه خود را
چراغان از پر طاووس کردم خانه خود را
ز دست اضطراب نفس تن پرور نیاسودم
سپند روی آتش تا نکردم دانه خود را
سبوی می پرستان را کف دست گدا دیدم
نهادم مهر خاموشی به لب پیمانه خود را
ز دست نارسایی دادم از کف زلف شیرین را
زدم چون تیشه آخر بر سر خود شانه خود را
ز دست کودکان شهر گردیدم دل آزرده
به صحرا می برم سیلی زنان دیوانه خود را
پریشان همچو گل دیدم حواس اهل مجلس را
گره چون غنچه کردم بر زبان افسانه خود را
حدیث عقده دور و دراز زلف می گویم
نگه می دارم از کوته زبانی شانه خود را
مرا بر پیچ و تاب کاسه گرداب رحم آمد
به دریا برده آخر ریختم پیمانه خود را
فغان الامان از تربت مجنون علم گردد
به صحرا سر دهم روزی اگر دیوانه خود را
به مژگان سیدا روبم غبار آستانم را
کشم در چشم خود چون سرمه گرد خانه خود را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر با استفاده از تصاویری زیبا و غمناک، از درد و اندوهی که در دل دارد سخن میگوید. او زندگی خود را بهگونهای توصیف میکند که پر از اضطراب و آشفتگی است. با اشاره به نمادهایی چون پروانه و طاووس، به زیبایی و زرق و برق زندگی اشاره میکند، اما در عین حال از نارساییها و ناکامیهایش نیز سخن میگوید. شاعر به دستاندازهای زندگی اشاره کرده و نشان میدهد که چگونه با احساسات و دردهایش درگیر است. او همچنین به تنهایی و غربت خود اشاره کرده و نشان میدهد که چگونه در جستجوی آرامش در دنیایی پر از آشفتگی و اضطراب است. این شعر به نوعی انعکاسی از درونیات شاعر و تلاش او برای یافتن هویت و آرامش در دل آشفتگیهاست.