نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۱ نسیمی

عمادالدین نسیمی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

ای که رخت به روشنی غیرت آفتاب شد

خفته ز شرم مردمی چشم خوشت به خواب شد

نافه به بوی زلف تو، آمد و گشت خاک ره

گل ز هوای عارضت رفت و در آتش آب شد

سرو چو دید قامتت، رفت به خویشتن فرو

مه ز رخ تواش حیا آمد و در نقاب شد

چشم تو دوش در دلم بست خیال سرخوشی

چون قدح لب توام دیده پر از شراب شد

گفت که هستم، آفتاب، آینه دار روی تو

دود به سر برآمدش زلف تو زان بتاب شد

جمله لطف دلبران روی تو جمع کرد از آن

مصحف حسن را رخت فاتحة الکتاب شد

مطرب عشق نکته ای گفت مگر به گوش کس

کاین جگر حزین ما ز آتش او کباب شد

بخت سعادت ازل هست ملازم درش

آن که به روی دولتش وصل تو فتح باب شد

رفع حجاب کی کند از رخ بخت جاودان

آن که ز روی هستی اش یک سر مو حجاب شد

گنج وصال، آرزو هرکس اگرچه می کند

در سر و کار این طلب عاشق دل خراب شد

دل به دعا وصال او خواسته بود هاتفی

گفت نسیمی این دعا مژده که مستجاب شد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره دارد و احساسات عمیق شاعر را نسبت به او بیان می‌کند. شاعر از ویژگی‌های خاص معشوق مانند زیبایی، وقار و تاثیرگذاری او بر سایر موجودات صحبت می‌کند و به توصیف عشق و زیبایی‌های عشق می‌پردازد. در بیت‌ها، جلوه‌های ظاهری و باطنی معشوق و تاثیر آن بر اشیاء و طبیعت توصیف شده است و شاعر از درک عمیق خود از عشق و آرزوهایش برای رسیدن به وصال صحبت می‌کند. همچنین در پایان، بشارت می‌دهد که دعا برای وصال معشوق مستجاب شده است. در کل، این متن نمایانگر عشق عمیق، زیبایی و امید به وصال است.