شمارهٔ ۱۰۷ نسیمی
عمادالدین نسیمی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
بهار آمد بهار آمد بهارِ سبزپوش آمد
رها کن فکر خام ای دل که می در خُم به جوش آمد
لب ساقی و جام مل، میان باغ و فصل گل
غنیمت دان که از غیبم سحرگاه این به گوش آمد
که صوفی گر می صافی نمینوشد مکن عیبش
حیات تازه را محرم فقیه دُردنوش آمد
دلا دریوزه همت ز باب میفروشان کن
که بوی نفحه عیسی ز پیر میفروش آمد
می گلگون خور ای زاهد! که از قدس الوهیت
گل آورد آتش موسی و بلبل در خروش آمد
مرا بیعشق مهرویان بقای سر نمیباید
که سر بیعشق در گردن کشیدن بار دوش آمد
مکن آه ای دل پرغم، بپوش اسرار دل محکم
که نامحرم خطابین است و میباید خموش آمد
در آب دیده دوش از غم، مپرس ای دل که چون بودم
که از غم سر به سر طوفان مرا تنها نه دوش آمد
به بانگ چنگ و عود و نی بنوش ای رند عارف می
که طاب العیش و طوبی لک ز فضل حق سروش آمد
به صوفی می ده ای ساقی که در دارالشفای ما
علاج علت خامی شراب پخته جوش آمد
نسیمی تا لب جانان و جام می بود دیگر
به زهد خشک بیحاصل نخواهد سرفروش آمد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف آمدن بهار و نشاط زندگی میپردازد. شاعر به دل و جان خواننده میگوید که نباید در افکار خام خود غرق شود و باید از لحظات زیبای بهار استفاده کند. او از عشق و مینوشی صحبت میکند و زندگی را به تماشای زیباییهای آن تشویق میکند. در اینجا، شاعر به نقد rigid و خشک زهد و صوفیگری میپردازد و بر اهمیت عشق و مینوشی در زندگی تأکید میکند. همچنین، او به غم و اندوهی اشاره میکند که در زندگی وجود دارد و میگوید که بهترین راه حل برای آن، عشق و شادمانی است. در نهایت، شاعر از شادی و خوشی به عنوان دارویی برای دردهای انسانی یاد میکند و به خواننده توصیه میکند که از زهد خشک دوری کند و به زندگی پر شور بپردازد.