نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۰ نسیمی

عمادالدین نسیمی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

مرا خون هست از چشمم، می و ساغر نمی‌باید

چنین مخمور و مستی را مِیِ دیگر نمی‌باید

چو می در خُم همی‌جوشم، بدین سر پرده می‌پوشم

ظهور کنت کنزا را جز این مظهر نمی‌باید

بیا ای ساقی باقی که مستان جمالت را

به غیر از شمع رخسارت چراغی درنمی‌باید

به جز نقل لبش با ما مگو ای مطرب مجلس

که اهل ذوق را نقلی جز این شکّر نمی‌باید

اگر با زلف او داری سر سودا، ز سر بگذر

که با سودای زلف او هوای سر نمی‌باید

چو شمع از آتش عشقش برافروز ای دل عارف

که تنها در غم عشقش رخ چون زر نمی‌باید

مجو جز گوهر وصلش ز بحر کاف و نون ای دل

که غواصان معنی را جز این گوهر نمی‌باید

ز الفقر خط و خالش سواد الوجه اگر داری

فقیر پایه قدرت از این برتر نمی‌باید

چو خاک آستان او مرا بالین و بستر شد

جز این بالین نمی‌خواهم، جز این بستر نمی‌باید

مرا آن چهره زیبا بس است ای سنبل رعنا

قرین گل جز این ریحان جان‌پرور نمی‌باید

نسیمی حرف نام خود سترد از دفتر عفت

که نام هرکه عاشق شد در این دفتر نمی‌باید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این اشعار، شاعر به عشق و شیدایی خود اشاره می‌کند و تأکید می‌کند که هیچ چیز جز زیبایی معشوق‌اش برای او کافی نیست. او از ساقی می‌خواهد که با زیبایی و محبتی که دارد، دل‌های عاشق را روشن کند و تأمل می‌کند که در عشق، هیچ چیز جز وصال معشوق ارزش ندارد. شاعر با اشاره به درد و شوری که در دل دارد، نشان می‌دهد که تنها عشق و زیبایی معشوق‌اند که می‌توانند جان را سیراب کنند و هیچ چیز دیگری به اندازه آنها اهمیت نخواهد داشت. در این راستا، او بر بی‌معنایی سایر لذت‌ها و تمایلات تأکید می‌کند و در نهایت به این نتیجه می‌رسد که عشق به معشوق، تنها حقیقت و گوهری است که ارزش جستجو دارد.