نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۸ نسیمی

عمادالدین نسیمی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

به جان وصل تو می‌خواهم ولیکن برنمی‌آید

به دست عاشق این دولت به جان و سر نمی‌آید

سر زلفش رها کردن، به جان، نتوان ز دست ای دل

که عمری کان ز کف بیرون رود دیگر نمی‌آید

دلم چون با سر زلفش کند عزم سفر با او

به منزل جز مَهِ رویش کسی رهبر نمی‌آید

به خوبی می‌کند دعوی که با رویش برآید مَهْ

(چو رویش دید می‌داند که با او برنمی‌آید)

(به رغم منکر رویت من آن حق‌بین حق‌دانم)

که جز روی توام رویی بر این رو بر نمی‌آید

لبش می‌خواند ای ساقی سقاهُم ربهم بشنو

که محروم از مِیِ وحدت بر این ساغر نمی‌آید

به دریای غم عشقش فرو رو گر گهر خواهی

که کس را اندر این دریا به کف گوهر نمی‌آید

ز چشم دلبرم بر دل چه می‌آید چه می‌پرسی

مرا بر دل چه چیز است آن کزان دلبر نمی‌آید

نسیمی صورت حق را، به حق، روی تو می‌داند

چه باشد منکرِ حق را، گَرَش باور نمی‌آید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این غزل به عشق و شوق وصال معشوق می‌پردازد و بیان می‌کند که برغم میل شدید به رسیدن به او، این کار ممکن نیست. او اشاره می‌کند که جدایی از زلف معشوق برایش دشوار است و گویی عمرش در دست توهم و خیال است. دل شاعر برای سفر به سوی معشوق تنگ است و بر این باور است که هیچ کس به زیبایی او نمی‌تواند راهنمایش باشد. همچنین او تلویحاً به ناپایداری دنیا و حزن ناشی از عشق اشاره می‌کند و بر این موضوع تأکید دارد که تنها عشق معشوق برایش ارزش دارد و هیچ چیز دیگری نمی‌تواند او را راضی کند. در نهایت، شاعر می‌فهمد که در دریای غم عشق، تنها و گم‌گشته است و برای یافتن گهر عشق، باید در این دریا غرق شود.