شمارهٔ ۱۴۴ نسیمی
عمادالدین نسیمی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
جان به لب تا نرسید از تو به کامی نرسید
تا نشد دل ز جفا خون به مقامی نرسید
آن که از دست غمت خون جگر نوش نکرد
از کف ساقی مقصود به جامی نرسید
کی شود محرم اسرار تجلی رخت
چون کلیم از لبت آن کو به کلامی نرسید
دور خوبی به جهان گرچه بسی آمد و رفت
بجز از دور جمالت به دوامی نرسید
نیست از اهل بصیرت، به یقین آن محروم
کز لبت سلمه الله به سلامی نرسید
آتش غم که نصیب من دلسوخته بود
منت از فضل الهی که به خامی نرسید
دل من رفت به کوی تو، بجویش، زنهار
که چنین صید هوادار به دامی نرسید
شب هجران تو روزی به سر آید بر من
کی دم صبح برآمد که به شامی نرسید
تا ز بند سر زلفت گرهی باز نشد
بوی جان در همه عالم به مشامی نرسید
برو ای زاهد از این زهد ریایی بگذر
کان که نگذشت ز ناموس به نامی نرسید
تا نشد چشم نسیمی ز غمت لؤلؤ بار
گوهر نظم سرشکش به نظامی نرسید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از شاعر به بیان حسرتها و ناکامیهای عاشقانه میپردازد. شاعر اشاره میکند که تا وقتی به محبوبش نرسیده، از درد و رنج به آرامش و کامیابی نرسیده است. او به این نکته تأکید میکند که تنها کسی که از درد عشق رنج نبرده، به هدف خود نرسیده است. همچنین بیان میکند که فهم و درک عمیق اسرار عشق برای او ممکن نبوده و دوری از جمال محبوبش باعث حسرتش شده است. شاعر به تضاد بین زهد ظاهری و حقیقت عشق اشاره میکند و در نهایت، از گناه نرسیدن به وصال محبوب سخن میگوید. این شعر تماماً نجوای دل عاشقی است که همیشه در جستجوی وصال و آرامش است.