نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۱ نسیمی

عمادالدین نسیمی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بیا که بی‌تو مرا این جهان نمی‌باید

به جز وصال تو ما را جنان نمی‌باید

زمانه ملک سلیمانم ار دهد بی‌تو

نخواهم آن که مرا بی‌تو آن نمی‌باید

بیا که بی‌تو گدایان کوی عشقت را

سریر سلطنت جاودان نمی‌باید

به جز هوای سر کویت ای شه خوبان!

کنار سبزه و آب روان نمی‌باید

به تیغ هجر بکشتی مرا و برگشتی

تراست حکم ولی آنچنان نمی‌باید

(به پرسش من بیمارت التفاتی نیست

مگر تو را دل این ناتوان نمی‌باید)

به قول مدعیان می‌کنی کنار از من

میان ما و تو این در میان نمی‌باید

بیا که بی‌سَرِ زلفت منِ پریشان را

نسیم غالیه مشک‌سان نمی‌باید

شکرلبان بهشتی اگرچه بسیارند

مرا جز آن بت شیرین‌دهان نمی‌باید

گمان مبر که نسیمی به جز تو دارد دوست

که در یقین محبت گمان نمی‌باید

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر دعوتی است از معشوق برای آمدن و در کنارش بودن، زیرا شاعر بدون او احساس پوچی و بی‌معنایی می‌کند. او بیان می‌کند که حتی اگر دنیا و امکانات زیادی داشته باشد، بدون عشق و وصال محبوب هیچ کدام برایش ارزش ندارند. شاعر به شکوه و زیبایی معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که هیچ چیز و هیچ‌کس دیگری نمی‌تواند جایگزین او شود. همچنین، او از درد و رنجی که ناشی از فراق معشوق است سخن به میان می‌آورد و به صراحت می‌گوید که تنها عشق معشوق است که برایش مهم و ضروری است.