نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۵۰ نسیمی

عمادالدین نسیمی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

در خرابات عشق وقت سحر

راه بردم از آن که بد رهبر

در خرابات پیر عشقم گفت

اندرون آ، چه می کنی بر در؟

در خرابات رفتم و دیدم

مجلسی با هزار زینت و فر

ساغری بود پر ز دردی درد

داد ساقی مرا و گفت بخور

چون بخوردم از آن یکی جامی

زود ساقی مرا گرفت به بر

دیده بگشادم و یکی دیدم

ساقی و خویش را به هم یکسر

در تعجب شدم که هردو یکی است

یا یکی بد، دو می نمود مگر

گاه شاهد بدم گهی مشهود

گاه ساقی بدم گهی ساغر

من نیم، هرچه هست جمله هموست

من ندانم جز این بیان دگر

شد نسیمی ز خویشتن فانی

در فروغ جمال آن دلبر

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از تجربه‌ای عاشقانه و mystical در خرابات عشق سخن می‌گوید. او در زمان سحر به خرابات (محل عشق و شراب) می‌رود و از یک پیر (راهنما) می‌پرسد که در درونش چه می‌گذرد. در خرابات، مجلسی زینت یافته و ساغری پر از درد را به او می‌دهند. بعد از نوشیدن، او متوجه می‌شود که ساقی و معشوقش در واقع یکی هستند و در آزادی و عشق، همه چیز به هم متصل است. در پایان، او از این تجربه به نوعی فانی شدن در زیبایی معشوق سخن می‌گوید.