نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۷۳ نسیمی

عمادالدین نسیمی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

در ضمیرم روز و شب نقش تو می‌بندد خیال

جز تو نقشی در خیالم صورتی باشد محال

هست با عشقت مرا پیوند جانی تا ابد

جاودان زان با توام هرجا که هستم در وصال

جان من با مهر رویت الفتی دارد چنان

کز وجود خویش و از کون و مکان دارد ملال

دارم از خورشید رویت آتشی در جان و دل

وز خیال نقش ابروی تو هستم چون هلال

قامت سرو گل اندام تو در باغ بهشت

بشکند بازار طوبی را به حد اعتدال

آرزومند جمال کعبه وصل ترا

آتش شوق تو در جان خوشتر از آب زلال

واقف سر «سواد الوجه فی الدارین » هست

هر که این معنی بجست از ابجد آن زلف و خال

پیش رخسارت گل از شرم آب گردد در زمان

گر کنی عزم گلستان با چنین حسن و جمال

آفتابی شد نسیمی در هوای او بلی

ذره را خورشید سازد همت صاحب کمال

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر عشق و زیبایی معشوق را توصیف می‌کند و می‌گوید که روز و شب در خیال او فقط تصویر معشوق نقش می‌بندد. او بیان می‌کند که عشق به معشوق پیوندی جاودانه است و همواره در وصال اوست. جان او به مهر روی معشوق گره خورده و این عشق او را از وجود و دنیا ملال می‌آورد. شاعر همچنین از آتش شوقی که در دلش نسبت به معشوق وجود دارد صحبت می‌کند و زیبایی او را با گل و بهشت مقایسه می‌کند. او با شوق و longing به سمت معشوق می‌نگرد و می‌گوید که حتی گل‌ها در برابر زیبایی او شرم‌سار شده و آب خواهند شد. در نهایت، شاعر به عظمت و کمال معشوق اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که عشق به او همچون خورشیدی است که می‌تواند ذرات کوچک را به روشنایی برساند.