نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۹۸ نسیمی

عمادالدین نسیمی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

ما مرید پیر دیر و ساکن میخانه‌ایم

همدم دُردی‌کشان و ساغر و پیمانه‌ایم

تا می صاف است و وصل یار و کنج میکده

بی‌نیاز از خانقاه و کعبه و بتخانه‌ایم

تا از روی شمع رخسار تجلی تاب دوست

هر نفس در آتشی افتاده چون پروانه‌ایم

مرغ لاهوتیم و آزاد از همه کون و مکان

فارغ از سجاده و تسبیح و دام و دانه‌ایم

باده دردانه است و دریا خانه خمار ما

چون صدف در قعر دریا طالب دردانه‌ایم

هرکسی در عاشقی افسانه‌ای گویند و ما

ایمن از گفت و شنود و قصه و افسانه‌ایم

ذره‌وار از هستی خود گشته بی‌نام و نشان

در هوای مهر خورشید رخ جانانه‌ایم

با قبای کهنه فقر و کلاه مفلسی

فارغ‌البال از لباس و افسر شاهانه‌ایم

نیست ای دلبر نسیمی را سر و سودای عقل

تا سر زلف تو زنجیر است، ما دیوانه‌ایم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان عشق و حال و هوای صوفیانه و میخانه‌ای می‌پردازد. شاعر خود را مرید پیر و ساکن میخانه معرفی می‌کند و زندگی‌اش را در هم‌نشینی با دردها و شراب می‌بیند. او می‌گوید که در وصال معشوق، نیازی به مکان‌های مقدس چون خانقاه و کعبه ندارد و عشقش او را به آتش پروانه‌وار در می‌آورد. در این شعر، شاعر از آزادی روحانی خود سخن می‌گوید و بر اهمیت عشق عمیق و بی‌پرده تأکید می‌کند، در حالی که به ظواهر دنیوی و مادی جفا می‌ورزد. او در عشق به معشوق به حالتی از بی‌نامی و گم‌شدگی رسیده است و با لباس فقر و دوری از تجملات، عاشق واقعی را معرفی می‌کند. در انتها، به دیوانگی عشق اشاره می‌کند که هیچ عقل و منطقی نمی‌تواند آن را درک کند.